تدبیر: بخش اول گفتگوی تدبیر با عبدالله شهبازی را خواندید. اینک بخش دوم این گفتگو که بیشتر به مقوله انتخابات و ارتباط شهبازی با مهندس موسوی و نظرات انتخاباتی وی می پردازد را می خوانیم.
تدبير: نحوه آشنايي و ارتباط شما با مهندس موسوي چگونه بوده است؟
شهبازي: پس از ديدار اخيرم با مهندس موسوي (17 بهمن 1387)، در جريان سفر چهار روزه به تهران، يادداشتي در وبگاه خود منتشر کردم و از ديدگاه کاملاً شخصي، صرفاً به منظور تجليل از مهندس، به توصيف ايشان پرداختم. متاسفانه، يکي از سايتهاي مدعي هواداري از مهندس موسوي، بدون ذکر مأخذ، اين يادداشت را منتشر کرد و کامنتهايي مغرضانه و حتي اهانتآميز عليه من به آن افزود. علت، تعريضي بود در يادداشتم به برخي مدعيان هواداري از مهندس. ظاهراً بعضي آقايان تعريض فوق را به خود گرفتند. اين روش غيراخلاقي است.
مهندس، از سالهايي که نخستوزير بود (تا سال 1368) دورادور، و پس از آن که مشاور عالي رؤساي جمهور وقت بود، از نزديک به من لطف داشت. رابطه خصوصي نداشتهام ولي در همين ديدارها هماره احساس سنخيت و همگوني در تحليلها و داوريهاي سياسي و نظري کردهام. آشنايي اوّليه ايشان با من از طريق نوشتههاي من بود که منجر به لطف ايشان به من شد. مهندس با بسيار کسان ديگر، که در حوزه انديشه فعالاند، اينگونه روابط را داشتهاند.
در ميان مقامات بلندپايه ايران دو تن نوشتههاي مرا با علاقه پيگيري ميکردند و به اين دليل به من ابراز لطف مينمودند: يکي مقام معظم رهبري است ديگري مهندس موسوي. در همه جاي جهان، توجه به انديشمندان از خصوصيات فرمانروايان و دولتمردان خردمند و موفق بوده است. مثلاً، نيکلاي اوّل، که از نظر من، برخلاف برادر انگلوفيلش آلکساندر اوّل، بزرگترين و قابل ستايشترين تزار تاريخ روسيه است، پوشکين شاعر و نويسنده را ميشناخت. پوشکين به اتهام ارتباط با شورشيان معروف به «دکابريست» تبعيد شد. نيکلاي پوشکين را از تبعيد نجات داد، به سنپطرزبورگ (پايتخت) بازگردانيد و وي را مورد تکريم قرار داد. پوشکين تا پايان عمر قدردان اين لطف بود و در مقابل انتقاد دوستانش ميگفت: «او به الهام من ارج نهاد و آزادي انديشه را برايم تأمين نمود. چرا نبايد از صميم قلب ستايشش کنم؟» منظورم اين است که هم در تاريخ ايران و هم در تاريخ جهان تکريم اهل انديشه سنت دولتمردان بزرگ بوده است. اين سيره، يعني نشست و برخاست صميمانه و خودماني با اهل انديشه و قلم، را در مقام معظم رهبري ديدهام و در مهندس موسوي.
تدبير: با توجه به حمايت جدي حضرتعالي از دکتر احمدي نژاد، حمايت کنوني شما از مهندس موسوي نشان دهنده عدول از مواضع گذشته است؟
شهبازي: من در انتخابات نهمين دوره رياستجمهوري براي اوّلين بار با صدور اطلاعيه در وبگاهم از يک نامزد رياستجمهوري، يعني آقاي احمدينژاد، حمايت کردم ولي پس از آن، اگر به آرشيو سايت من مراجعه کنيد، صريحترين و جدّيترين انتقادها را در معرفي کابينه ايشان کردم. درستي انتقادهاي من از برخي اعضاي کابينه امروزه به اثبات رسيده است.
من عضو حزب و گروه خاصي نيستم، تعلق يا تعصب جناحي خاص نيز ندارم، و لذا «رفتار انتخاباتي» من هماره به سان ساير مردم عادي بوده است. در اوّلين دوره رياستجمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني به ايشان رأي دادم. در دور دوّم، به دليل انتقادات جدّي که نسبت به سياستهاي دولت آقاي هاشمي داشتم، و در مقالاتم مانند «تجدّد، توسعه و جهان امروز» (1372) بازتاب مييافت، صرفاً براي اينکه رأي آقاي هاشمي کاهش يابد، مانند بسياري ديگر به آقاي احمد توکلي رأي دادم با اين يقين که توکلي رئيسجمهور نخواهد شد. معتقدم همين رأي سه ميليوني به آقاي توکلي در 2 خرداد 1376 به رأي بيست ميليوني آقاي خاتمي تبديل شد بهرغم اينکه آقايان توکلي و خاتمي از نظر مواضع سياسي در دو جبهه جاي دارند.
من پيروزي آقاي خاتمي را پيشبيني کردم و اوّلين تحليل را درباره علل پيروزي ايشان نوشتم که صبح شنبه روز بعد از انتخابات به دست وي رسيد. متعاقب آن از سوي دبيرخانه شورايعالي امنيت ملّي مأمور شدم بولتني تهيه کنم در دو نسخه (يکي براي رهبري ديگري براي رئيسجمهور) درباره بنيانهاي اجتماعي پديده دو خرداد. در اين بولتن نشان دادم که حادثه دوّم خرداد 76 «توطئه» يا برنامهريزي يک جناح سياسي نيست بلکه تحولي است داراي بنيانهاي جدّي اجتماعي و ساختاري. بخش تئوريک اين بولتن را با عنوان «دو دهه دگرگوني ساختاري در ايران» در وبگاهم منتشر کردهام. در آن زمان، اين بولتن دست به دست گشت و تحليل و مفاهيمي که براي اوّلين بار در آن به کار رفت (مانند «شايستهسالاري» به عنوان معادل Meritocracy، «خويشاوندسالاري» به عنوان معادل Nepotism، «تصلب نخبگان»، «گردش [چرخش] نخبگان»، «تحول ساختاري» و غيره و غيره) از سوي مديران دولت آقاي خاتمي به مطبوعات راه يافت. اين واژهها و مفاهيم امروزه کاربرد عام يافته است.
در زماني که پس از حادثه کوي دانشگاه حملات شديدي عليه آقاي خاتمي آغاز شد، که ميتوانست منجر به تعارض خونين و فاجعهآميز در ايران شود، تحليلي خصوصي نوشتم که نقش مؤثر در جلوگيري از اين تعارض قريبالوقوع داشت.
سياستها و مديريت ضعيف آقاي خاتمي، و بهويژه کردار اطرافيان ايشان، مرا سرخورده کرد. لذا، در دور دوّم، به آقاي خاتمي رأي ندادم و باز، براي کاستن از آراء آقاي خاتمي، به آقاي توکلي رأي دادم با يقين به عدم پيروزي وي. يعني بار ديگر از رأي خود در جهت «نفي» استفاده کردم. زماني که آقاي خاتمي براي دور دوّم نامزد شدند، ديداري با مهندس موسوي داشتم. نظر مرا پرسيدند. گفتم: «آقاي خاتمي اگر براي دور دوّم نامزد نميشد بسيار محبوب ميماند ولي با کانديد و رئيسجمهور شدن مجدد اعتبار سياسي وي به شدت کاهش خواهد يافت.» تصور ميکنم اين تحليل را امروزه بسياري تأييد کنند.
در انتخابات نهمين دوره رياستجمهوري، بر اساس نوع نگاهم به تحولات جامعه ايران، صعود آقاي هاشمي رفسنجاني را نميپسنديدم و آقاي احمدينژاد را مناسبترين گزينه براي ايجاد تحول و شکستن ساختار متصلب و اليگارشيک ميدانستم و به اين دليل اطلاعيه فوق را صادر کردم. ولي اين به معناي تأييد دربست رئيسجمهور جديد نبود. در 15 تير 1384، يعني دوازده روز پس از پيروزي احمدينژاد، در وبلاگم نوشتم:
«اکنون احمدينژاد در آستانه انتخابي تاريخي است. احمدينژاد اگر شوراي مشاورانش را به کانوني از انديشههاي متعارض بدل کند، و اگر نهادي از انديشهگران متعلق به تمامي جناحهاي سياسي ملّي را در نهاد فوق گرد آورد، موفق خواهد بود.
احمدينژاد اگر بخواهد براي تمامي سمتهاي ريز و درشت مديريت در کشور نيروهاي جديدي را به بدنه ديوانسالاري متورم کنوني تزريق کند ناموفق خواهد بود. در اين صورت، ديوانسالاري مفلوج و مأيوس کنوني با يورش لشکري از مديران بيتجربه مواجه خواهد شد که لااقل پس از دو سال کارآموزي الفباي مديريت را خواهند آموخت. اگر اين لشکر، يا بخشي از آن، حامل ديدگاههاي افراطي و ناپخته و آرمانگراييهاي نسنجيده نيز باشد اوضاع وخيمتر خواهد شد. به يقين بدنه کارشناسي کشور با آنان همراهي نخواهد کرد و بحراني بر بحران گذشته خواهد افزود. جامعه ايراني خستهتر از آن است که بار ديگر رويه «آزمون و خطا» را بپذيرد. احمدينژاد و آبادگران بايد از سرنوشت خاتمي و جبهه مشارکت درسهاي بزرگ بياموزند و تجربه ناموفق آنان را نيازمايند.
احمدينژاد قطعاً بايد سمتهاي مهم را به افراد کاردان خارج از طيف نخبگان متصلب کنوني واگذار کند و سنت سيئه «مديريت مادامالعمر» را بشکند. اين انقلابي در مديريت خواهد بود. ولي احمدينژاد نميتواند همين رويه را به سراسر ديوانسالاري حجيم کشور تسرّي دهد. او اگر بخواهد موفق شود بايد در بدنه گسترده ديوانسالاري طيف وسيع مديران مياني موفق و کارآمد و کارشناسان برجسته و نخبه را شناسايي کند و آنان را، صرفنظر از تعلقات سياسي و صرفاً بر اساس «اصل خدمتگزاري به مردم»، در سمتهاي عالي مديريت جاي دهد. بدينسان، شور و شوقي عظيم در ديوانسالاري ايران ايجاد خواهد شد. نبايد چنان شود که در آيندهاي نه چندان دور بگويند: «گروهي رفتند و گروهي جديد و ناآزموده آمدند، جيبهاي خالي خود را انباشتند و جاي را به گروه ديگر سپردند.» اين تلقي، اسفمندانه، بر اساس تجربه گذشتگان، در جامعه ما رايج است.»
و در 17 آبان 1384 در يادداشتي با عنوان «مشارکت عبرتي براي مؤتلفه» نوشتم:
«چند ماه پس از دوّم خرداد 1376 با يکي از دوستان دوران نوجواني، که از نزديکان آقاي خاتمي و از بنيانگذاران و رهبران اصلي جبهه مشارکت بود، ديدار کردم. به او گفتم: ميان حادثه دوّم خرداد و صعود شما و دوستانتان با انقلاب ژوئيه 1830 فرانسه يک شباهت جدّي ميبينم. او اين شباهت را جويا شد. گفتم: انقلاب 1830 تنها انقلابي است که به رهبري مديران مطبوعات و روزنامهنگاران تحقق يافت. به اين ترتيب، روزنامهنگاران ناگهان به اربابان اصلي قدرت در فرانسه بدل شدند؛ همين روزنامهنگاران لويي فيليپ را برکشيدند و در دوران هيجده ساله سلطنت او زمام فرانسه را به دست گرفتند. سپس به طنز گفتم: متأسفانه «حکومت مديران مطبوعات»، بهرغم ادعاهاي زمان فعاليت مطبوعاتيشان، براي فرانسه نيکبختي به ارمغان نياورد. آنان پس از استقرار در قدرت حکومتي را پي ريختند که به عنوان فاسدترين حکومت تاريخ فرانسه و شايد جهان شناخته ميشود. اميد که حکومت دوستان شما چنين نباشد.
در دوران هشت ساله رياستجمهوري آقاي خاتمي «جبهه مشارکت» بهسان يک لابي قدرت، نه حزب سياسي، عمل کرد. گردانندگان اين لابي، با بهرهگيري از وجهه فراگير خاتمي، اهرمهاي قدرت دولتي را، حتي تا پائينترين ردهها، به دست گرفتند و برخي از آنان، نه همهشان، از اين اهرمها براي سودجويي مالي بهره جستند. بدينسان، «مشارکت» به سرعت وجهه خود را از دست داد؛ به عنوان يک «شرکت سهامي» جديد از ديوانسالاران نوخاسته شهرت يافت و در دوره دوّم دولت خاتمي بهکلي بياعتبار شد. گمان نميکنم در طول تاريخ معاصر ايران، و شايد جهان، هيچ سازمان سياسي به سان «مشارکت» چنين ناگهان با اقبال گسترده همگاني و «تودهوار» مواجه شده و چنين به سرعت پايگاه اجتماعي خود را تماماً از دست داده باشد. از اين منظر، «جبهه مشارکت» نمونهوار، مثالزدني و عبرتآموز است...
حادثه 3 تير 84 [صعود احمدينژاد نيز] ميتوانست سرآغاز تحولي اساسي شود. اميد ميرفت که «پيام سوّم تير» به درستي شناخته شود و حرکتي نو در مسيري نو آغاز شود. ولي امروز، با چهرهاي از «دولت سوّم تير» مواجهيم که نميتواند مقبول رأيدهندگان به احمدينژاد باشد؛ همانان که، با اميد به «تحول»، فردي کمتر شناخته شده يا ناشناخته را به حلقه حکومتگران و مديران تحميل کردند؛ حلقهاي که به سرعت به سمت تصلب و کاستگونه شدن پيش ميرفت. زمزمههاي اين ناخشنودي ديري است که شنيده ميشود و اينک با انتشار نامه جمعي از فعالين ستادهاي انتخاباتي احمدينژاد شکلي جدّيتر مييابد... تعمق در سمت و سوي تغييراتي که در يکي دو ماهه اخير در مديريت دولتي انجام ميگيرد، به وضوح نشان ميدهد که لابي قدرت ديگري بر دولت برخاسته از تحول سوّم تير چنگ انداخته و اسفمندانه همان راهي را ميپيمايد که هشت سال پيش «مشارکت» در آن گام نهاد. «جمعيتهاي مؤتلفه اسلامي»... نه بهسان يک حزب و سازمان سياسي بلکه بهمثابه محفلي از دوستان و خويشان داراي پيشينه مشترک سياسي و فکري عمل کرده است. در اين محفل، همانند «مشارکت»، آدمهايي از همه سنخ ميتوان يافت؛ هم آرمانگرايان را، که هنوز آرمانگرا و اصولگرايند، و هم پراگماتيستهايي را که در سالهاي اخير در حوزه «کسب و کار» سياسي و مالي- تجاري صاحب آوازه بودهاند...
احمدينژاد ميتوانست، و هنوز نيز ميتواند، جسورانه راه اعمال نفوذ لابيهاي شناخته شده قدرت را سد کند و «پيام سوّم تير» را در انتقال اهرمهاي دولتي از اين و آن لابي به لابيهاي رقيب تقليل ندهد. اگر چنين کند، او ميتواند همچنان نماد و پرچمدار تحولي ژرف و راستين باشد که نظام برخاسته از انقلاب شکوهمند اسلامي سخت نيازمند آن است. ولي اگر فرايند کنوني تداوم يابد، گمان نميرود دلسوزان پرشوري که، بهرغم همه ناملايمات، با هزينههاي شخصي- که بعضاً به دليل تقبل اين هزينهها هنوز وامدار اين و آناند، ستادهاي انتخاباتي خودجوش را در گوشه و کنار کشور به پا کردند و با القاء اميد به توده مردم احمدينژاد را در مسند رياستجمهوري جاي دادند، اين فرايند را با خشنودي پذيرا شوند.»
در روز اوّل شروع دولت دکتر احمدينژاد (12 مرداد 1384)، که بعضي محافل افراطي حمله به آقاي خاتمي را شروع کرده بودند، يادداشتي در ستايش از آقاي خاتمي در وبلاگ خود منتشر کردم البته با ذکر برخي کاستيهاي ايشان. بد نيست بدانيد آن عکس معروف آقاي خاتمي را، که با لباس شخصي و پالتو در هامبورگ است، اوّلين بار در 17 فروردين 1384 در وبلاگم گذاشتم که به سرعت پخش شد.
تدبير: آيا با اين تعبير که «ميرحسين هندوانه سربسته است» موافقيد؟ چرا؟
شهبازي: با اين تعبير، اگر بدان معنا تلقي شود که مهندس موسوي داراي ديدگاههاي روشن و منطبق با زمانه نيست، موافق نيستم. کساني که تعبير فوق را به کار ميبرند اين منظور را در نظر دارند. تا آنجا که مهندس را شناختهام وي هم داراي ديدگاههاي روشن و منطبق با زمانه در حوزههاي مختلفي است که رئيسجمهور بايد با آن آشنا باشد و هم از توان مديريت بالا برخوردار است.
تدبير: به نظر شما موضع مهندس موسوي در باب عدالت چه افتراقاتي با مواضع ديگران از جمله دکتر احمدي نژاد دارد؟
شهبازي: «عدالت»، همانگونه که گفتم، بايد تعريف شود. اين کار در سي ساله پس از انقلاب نشده يعني تعريفي بومي و منطبق با سنن و ارزشها ما از مفهوم «عدالت» و شاخصهاي آن به دست داده نشده است. مهندس موسوي ميتواند، با اتکا به انديشمندان اصيل و صاحبنظر نه کساني که تفکرات عاريهاي را تکرار ميکنند و به دنبال گرتهبرداري از ديگران هستند، «استراتژي توسعه» را تبيين کند. اگر چنين کند، و بر اساس شاخصهاي تعريف شده در همه عرصههاي تحول اجتماعي، برنامهريزي نمايد، موفق خواهد بود. مشکل اصلي ما در گذشته و امروز فقدان همين «استراتژي توسعه» است که تمامي سخنان ما را به «شعار» تبديل ميکند.
تدبير: يکي از مفاهيم قابل توجه در مباحث توسعه تکيه بر "سرمايه اجتماعي" به عنوان شاه کليد حل معضلات است. به نظر شما مرز ميان مردم گرايي و پوپوليسم در چيست؟
شهبازي: براي «پوپوليسم» نميتوان معادل فارسي دقيق يافت. من «خلق ستايي» را به کار بردهام و تصوّر ميکنم گوياتر از ساير معادلها باشد. در فرهنگ سياسي، «پوپوليسم» به دو معنا به کار ميرود. اوّل، به معني «خلق ستايي» آنگونه که انقلابيون «خلقي» روسيه (پوپوليستها يا معادل روسي آن «ناردونيکها»)، در دوران پيش از ورود مارکسيسم به روسيه، ميانديشيدند و عمل ميکردند. «ناروديسم» Narodism (از واژه روسي «نارود» به معني «خلق») يک جنبش انقلابي در روسيه بود. در نگاه نارودنيکها «خلق» همه چيز بود و مظهر همه خوبيها و فضايل. نسل جوان انقلابي ما در دهه 1340 تا انقلاب اسلامي، و حتي يکي دو دهه پس از انقلاب، بدين معنا «پوپوليست» بود. کاربرد ديگر «پوپوليسم» به معني جنبشهاي کور و «تودهوار» است که پديدههايي دهشتناک چون انقلاب کبير فرانسه يا فاشيسم را ميآفريند.
مردم گرايي با پوپوليسم تفاوت اساسي دارد. جلب حمايت و رضايت و تأمين زندگي سالم براي مردم وظيفه دولت است. ولي اگر سياست دولت تأمين هر آنچه باشد که «توده» Mob در هر وضعي و تحتتأثير هر فرهنگي ميخواهد، اين پوپوليسم است؛ يعني تمکين غيرعقلايي يا برخلاف مصالح در برابر خواستها و مطالبات توده به منظور جلب حمايت سياسي آنان.
تدبير: با وجود عدم حضور رسانهاي شفاف مهندس موسوي بر چه اساسي بر به روز بودن ايشان و آشنايي کامل با مسائل کنوني در حوزه انديشه و سياست اصرار داريد؟
شهبازي: بر اساس ديدارهايي که با ايشان داشتهام. بهعلاوه، مهندس موسوي حضور رسانهاي داشتهاند، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام و هماره مشاور عالي رؤساي جمهور وقت بودهاند. مناصب و ارتباطات روشنفکري گسترده داشتهاند. من بخشي از صورتجلسات شوراي مشاورين رياستجمهوري را در زمان آقاي خاتمي خواندهام و بعضاً يادداشتبرداري کردهام. مهمترين و جدّيترين حرفها و تحليلها و نظرات به مهندس موسوي تعلق دارد. ديگران بهطرزي چشمگير با او فاصله عميق دارند.
نميدانم چرا عدهاي مصرّند که مهندس را در طول سالهاي گذشته «غايب» جلوه دهند. ميرحسين موسوي هيچگاه «خاموش» يا «غايب» نبود ولي داعيهاي نداشت و لذا حساسيت کسي را جلب نميکرد. اين بار، چون احساس ميشود نامزد رياستجمهوري خواهد شد، حضور او حساسيتبرانگيز شده است.
تدبير: بسياري معتقدند که حضور مهندس موسوي در عرصه انتخابات باعث بر هم خوردن جغرافياي مرسوم سياسي در ايران مي گردد. با اين نظر تا چه حد موافقيد و در واقعيت تا چه اندازه آن را عملياتي تلقي مي کنيد؟
شهبازي: قطعاً چنين است. مهندس موسوي در چارچوب قطببندي سياسي کنوني ايران نميگنجد. طيفي از اصولگرايان او را ميپسندند بهويژه کساني که دوران صدارت او را درک کردهاند و شيوه مديريت وي در سالهاي 1360- 1368 را ديدهاند. طيفي از اصلاحطلبان نيز به مهندس موسوي گرايش دارند زيرا وي را مديري توانمندتر از آقاي خاتمي ميدانند. توده مردم نيز به ميرحسين موسوي گرايش قابل توجه دارند. بهعلاوه، به نکته مهمي بايد توجه کرد و آن بحران کنوني مالي جهان است. اکنون جهان، و به تبع آن ايران، وارد دوراني بسيار دشوار ميشود که «دوّمين رکود بزرگ» Great Depression نام گرفته. اوّلين رکود بزرگ در دهه 1930 بود که به جنگ جهاني دوّم انجاميد. وضع مالي جهان فاجعهآميز است و اين پيامد عملکرد نئوکانها و شرکاي انگليسي و صهيونيست آنهاست. توجه کنيد که دولت اوباما بحران اقتصادي، نه تروريسم، را به عنوان تهديد اوّل يا بزرگترين تهديد براي آمريکا معرفي کرد. توجه کنيد که کمپاني عظيمي چون جنرال موتورز براي دريافت شش ميليارد دلار وام دست تکدي به سوي اروپائيان دراز کرده است. و مقايسه کنيد اين وضع را با آوريل 2001 که دولت بوش، با نخوت و اسراف تمام، براي توليد هواپيماهاي جنگنده جديد اف. 35 با کمپاني لاکهيد مارتين، و شرکاي انگليسي آن، قرارداد دويست ميليارد دلاري منعقد نمود. در آن زمان اين قرارداد را «بزرگترين قرارداد تسليحاتي تاريخ» خواندند.
ايران برکنار از اين بحران بزرگ مالي نيست. هنوز بسيار کسان ژرفاي اين بحران را درنيافتهاند و تصوّر ميکنند مسئله در حد رکود معمول در معاملات زمين و مسکن و غيره است. اين بحران، علاوه بر تأثيرات بزرگ اقتصادي بر ايران، ميتواند پيامدهاي مخرب سياسي و حتي نظامي داشته باشد. در اين مقطع بسيار حساس به مديريتي منسجمتر، کارآمدتر و عقلاييتر از پيش نيازمنديم. اين مديريت بايد مورد قبول اکثر جناحهاي متنفذ سياسي کشور باشد.
تدبير: در اين انتخابات، با پديده جديدي به نام ترديد مواجهيم که باعث تعلل در حضور افرادي مانند موسوي در عرصه عمومي مي گردد. آيا بروز اين پديده را مبارک مي دانيد يا نامبارک؟ به نظر اين ترديد ناشي از چيست؟ ترديد در نحوه تعامل با حاکميت سياسي؟ ترديد در برخورد با ساختار کنوني اجتماعي ايران؟ يا ترديد در نحوه واکنش نيروهاي سياسي در انتخابات؟
شهبازي: تصوّر نميکنم ترديد وجود داشته باشد. همه قرائن بر حضور مهندس موسوي در انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري دلالت دارد. بهنظر من، مهندس موسوي حساسيت وضع کنوني را ميشناسد و بر اساس احساس تکليف وارد صحنه خواهد شد. تحليل شما جز اين است؟!